بیدار شو صبح شد - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:16
تو مثل یه خواب خوب بودی که بعد از یه شب سخت شروع شده باشه. یه خوابی که وسط گریه ها خوابم برده باشه. اومدی همه چیزو اروم کردی و خودت شدی لذت تک تک لحظه ها. کاش میشد تورو تو بیداری ام حس کرد، ولی امیدم ناامیده. نمیدونی امشب چقدر دوست داشتم دست کنم تو موهاتو حرفامویکی یکی بذارم کف دستت، ولی نمیتونم. ای...
پیچیده ترین ساده ها - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:16
دوباره رسیدیم به تشریح مشکل و درد دل تو وبلاگ شخصی و این چیزا. این بار به یه درک جدید از مشکلاتم رسیدم. فهمیدم با این که همیشه سعیمو کردم که ساده ترین باشم و ساده ترین "من" رو به نمایش بذارم ولی من واقعیتم اون "من" ساده ای که به همه نشون میدم نیست. یه اشکال این وسط ایجاد میکنه و اونم این میشه که هرچ...
معلق نباشیم. - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:15
فکر کنم یه روز و نیم کلا بلاک بودم و چقدر کمکم کرد که بتونم درسمو بهتر بخونم ولی چقدر دلتنگی آورد با خودش که هنوزم رفع نشده. شما مثل من نباشید. اگر دلتون برای یک نفر خیلی خیلی تنگ شده بود ازش دعوت کنید تا چند ساعتی رو باهم باشید...حالتونو بهتر میکنه پ.ن: یه متن طولانی ام تو دفترم نوشتم که فعلن حال ن...
یلدای کذایی - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:15
نمیدونم باید مثل بقیه با این همه خوشحالی دروغی شروع کرد یا باید واقعی بود. من بالا برم پایین بیام تهم همین چسناله هاس _که از تو روحمو میخوره و هیچکسم نباید ببینه و هیچکسم نمیخواد ببینه_ ولی بنا به آداب و رسوم اگه کسی یه وقت اتفاقی اینجا رو خوند بلداش مبارک. راستی چی شد که اون قدیمیا تصمیم گرفتن یلدا...
مکالماتی که باید ثبت بشه... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:15
- قبل تمام این ماجرا ها چقدر از زندگی راضی بودی؟ --خیلی زیاد -الان چی؟ -افتضاحه -دوس داشتنی الانم زندگیت مثل همون موقع باشه؟ -با اطمینان کامل٬ نع.
او یک فرشته بود و من یک بازنده بودم - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:15
از کجا شروع کنم؟ حتی نمیدونم چرا میخوام بنویسم. فقط حسرت داره خفم میکنه. باید بنویسم. باید یه چیزی برای نوشتن پیدا بشه. بذار از چیزایی بگم که گذشت. که یادم باشه این دفعه غرور نبود. ولی نمیشد که مستقیم به خودش گفت. حسرت بوسه رو لباش برای همیشه باهم موند.دوسش داشتم. خیلی وقت بود که دوسش داشتم. اینجا ف...
تمام - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:15
با یک روز تاخیر و بعد از کلی گیج شدن و فکر کردن به همه چیز.تمام تموم شدنش یه طرف اینطوری تموم شدنش یه طرف. مگه قرار نبود اگه تموم شد به خاطر من نباشه به خاطر خودت باشه؟ این که به خاطر من بود که مثل بچه ها شدم. امروز وسط دانشکده یه لحظه حس کردم داره میترکه و ترکید...چرا اینطوری شد؟ چطوری میشد بهت گفت...
عن نباشیم - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:48
این خیلی غمناکه که ادما نمیتونن حرفایی که تو دلشونه رو به هم بزنن. شاید بقیه میتونن؟ نمیدونم. مهم اینه که من نیمتونم. اگه یه روز دیدین با یه ادمی خیلی راحتین, همه جور حرفی رو بدون ترس از هیچی میتونین باهم رد و بدل کنین فکر نکنین که دیگه همه حرفا رو زدین و شنیدین و تموم شده رفته. یه حرفایی همیشه میمو...
Our shadows taller than our souls - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 4:36
من میدیدم که در این دانشگاه همه به نوعی باهم مچ(جفت) بودند. هر روز چیزهایی جدید میدیدم و از درون خورد میشدم و بازهم پای اصول فکری ام میماندم. طبق اصول فکری ام هیچوقت به خودم حق نمیدادم که فکر کنم انها اشتباه میکنند یا من از انها درست ترم یا ازین قبیل فکرها. حتی دیگر ازین که ادم ها طبق اصول فکری من ع...
گم شده بودم. - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 4:36
میان انهایی گم شده بودیم که آنها نیز میان ما گم شده بودند...
-- - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 4:36
چرا انقدر گرفته ای؟ -فکرمو درگیر کردهمثل بچه آدم برو همه چیزو بگو تکلیف خودتو ما رو روشن کن. -میدونی، نمیخوام به رابطه دیگه رو شروع کرده باشم...پس چرا هنوز بهش فکر میکنی؟ -خودمم نمیدونم.
Moody - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 4:36
People talking without speaking People hearing without listening People writing songs that voices never shared No one dared Disturb the sound of silence

برچسب‌های مرتبط

وای به حال من | وای به حال | وای به حال من دیوانه که افسار دلم | صبح شده بیدار شو | او یک فرشته بود | او یک فرشته بود 1 | او یک فرشته بود 4 | تمام بليق | تمام سلام | گم شده بودم نمیفهمیدم