خرید بک لینک
نمیدونم باید مثل بقیه با این همه خوشحالی دروغی شروع کرد یا باید واقعی بود. من بالا برم پایین بیام تهم همین چسناله هاس _که از تو روحمو میخوره و هیچکسم نباید ببینه و هیچکسم نمیخواد ببینه_ ولی بنا به آداب و رسوم اگه کسی یه وقت اتفاقی اینجا رو خوند بلداش مبارک.

راستی چی شد که اون قدیمیا تصمیم گرفتن یلدا رو جشن بگیرن؟ حتما حالشون خیلی خوب بوده. اونقدر خوب بوده که میتونستن به خاطر این که یه "شب" خیلی طولانیه خوشحال باشن. شاید از فرداشم به خاطر این که روزاشون داره طولانی تر میشه جشن میگرفتن. بعدشم حتما به خاطر نزدیک بودن نوروز... و همینطوری کلا جشن میگرفتن. یه فرضیه دیگه ام هست که آدما شاد نبودن و خیلی دلتنگ بودن که همش میخواستن همو ببینن. این دومی منطقی تره. ولی اگه دومی بود دیگه جشن و این داستانا چی بوده پس. آدم که دلش واسه صد نفر تنگ نمیشه که کل فامیل یه جا جمع بشن. آدم دلش واسه یکی تنگ میشه. شایدم یه عاشق بدبخت همش دلتنگ یه شاد سرخوش میشده. اونوقت مجبور بوده واسه دیدن و خوشحال کردن عشقش جشن بگیره و همه رو دعوت کنه... در هرصورت نمیشه یلدا رو به عنوان یه شب استثنایی قبول کرد. یلداعم یه شبه مثل بقیه شبای سال. آدما همون آدمان. خوشحالا خوشحالن. ناراحتا ام ناراحت. پس چرا باید جشن بگیریم؟

مثل یلداهای سالهای اخیر یلدای امسالم جزو مزخرفترین یلداها بود. انگار بدون این که بازی ای شروع شده باشه باخت رو تقدیم کردم. حتی دیگه فرصتی واسه تصمیم گیری نمونده. دیگه فرصتی برای دل کندن نمونده. دیگه فرقی نمیکنه الان بره یا ده سال دیگه. اتفاق همین الانشم افتاده. همین الانشم فقط با یکم ناراحت شدنش میتونه نابودم کنه... دیشب تو به اصطلاح مراسم شب یلدامون دردناک ترینش همین بود که مامانم تمام تلاششو میکرد که شادمون کنه و من فقط بغض کرده بودم و با حرفاش عصبانی میشدم.

من همچنان گم شدم. خودمو سپردم دست تقدیر. دیگه نمیتونم دست بکشم. ادامه مسیر هم که بستس. کاملا ول و رها، معلق شدم.


هیچ چیزت را به من نگو

هیچ چیزت را به من نده

آرام گریه کن

آرام نعره بزن

آرام نعره بزن

آرام گریه کن

سوتین سیاه تو سبز می شود ریشه می دهد

من هم یواشکی درخواب تو راه می روم

انگار نه انگار نیستی دیگر

آه سانفرانسیسکوی سورئال من

آه پاریس بد نام شده

آه فرانکفورت نفرینی

میلان خسته میلان تنها

کلن کلافه

بخند . بپاش . بشاش . بشاش.

و انزلی که جاااا گذاشتمش

پ.ن شخصی: بعدا که اینو خوندم هق هق هام یادم باشه. کاش آدم هروقت که میخواست میتونست گریه کنه...

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

صفحه بندی