به حدی داغونم که اگه کسی بخواد باهام حرف بزنه میتونم گلوشو پاره کنم. نمیدونم چی باعق میشه که این کارو با بابام نکنم. چون واقعا فکر میکنم که یه آدم عوضیه که با ندونستناش زندگی منو داره به نابودی میکشونه. زندگیم چیه. خودمو. یه مشت دوست احمقم دارم که واقعا نمیدونم هدفشون چی بوده. اصن چی میخوان این آدما. چرا این کارو میکنن؟ چراااا؟ فک میکنین همینقد ضعیف و بدبختم که با چارتا زر زدنتون همه چیزو فراموش کنم؟ همتون میخواین از باختن من جشن بگیرین باشه من باختم حالا سراغ تک تکتون میام. اصن تصمیم گرفتم فقط زندگی کنم که شما احمقا بفهمین ریدین. چطوری باید به آدما فهموند که چقد ازشون متنفری؟
اینقد شعور و سواد وجود نیست که نباید تو زندگی بقیه دخالت کرد. اصن آخه چرا. فک میکنین میخواین چکار کنین؟ فکر میکنین با دخالتای شماها چی درست میشه؟ اون آدم به کجا میزسه؟
اگه دخالت کردین و ریدین به زندگی یه آدم و اون آدم شد موفق ترین دکتر شهر. حتما اونوقت حس میکنید باید بهتون مدال افتخار یدن؟ نه جانم شما عقده بهترین دکتر شدنو داشتی. شما اون آدمو از مهم ترین چیزایی که همیشه خواسته محروم کردی تا به عقده های خود احمقت برسونیش.
مجبورم پلن زندگیمو کاملا تغییر بدم. خیلی خیلی بیشتر از تمام تغییراتی که تا حالا رو زندگیم اعمال کردم. چند سال مث مرده ها زندگی کردم. فک میکنین دوباره نمیتونم همونطوری باشم؟ کسی که سخت ترینا رو تجربه کرده باشه هیچوقت, تسلیم نمیشه. فقط بترسین که کسی که تسلیم نشه رو نمیتونین متوقف کنین. باید بیام و از پلنام بگم. که همینجا بمونه. باید بیام و از خشم فروخوردم بگم. که یادم نره. باید عهد ببندم تا به خواسته هام نرسیدم یک قدم عقب بر نداردم. اگه اینطوری پیر بشم مطمئننم موقع مرگ سرمو راحت رو خاک میذارم...
برچسب:
نویسنده: آریا هاشمی