خرید بک لینک

دلم میخواست یه قلم روون میداشتم که یه چیزی مث نامه های هدایت به نورایی بنویسم. مثل اونجا که داره میگه چقدخستس و چقد همه چیز احمقانهس و بعد ادامه میده که حتی نوشتن همین مزخرفات چقدر احمقانه تر از اصل ماجراست.

این که چقدر خسته ام و چقدر تلاش کردم و نشد و چقدر ناامیدم از همه چیز و همه کس و تهوع میگیرم از هرچی تعامل با یه سری احمق و این که مجبوریم ادای آدم های خوشبخت رو در بیاریم تا شأن حفظ بشه. کدوم شأن؟ کدوم شخصیت؟ و باز این که خواستم و نشد و همه کار کردم و نشد.

حسن تنفر دارم از تمام کسایی که هلم دادن جلو و گفتن وقت هست. عجله نیست. چند ماهه که وضع اینه؟ چننند ماه؟ اگه بخوام واقع بین باشم ما بین یه مشت عوضی بی شرف زندگی میکنیم. حالا وسط این همه بی شرف بیا و تلاش کن زندگیت شرافتمندانه باشه. میشه؟ حماقت من این بود که فکر کردم میشه. که این همه وقت از هر راهی که بهم گفتن سعی کردم و بازم نشد. نمیشه. نمیخواد بشه. نمیخوان بشه.
خسته ام و عصبی. عصبی. عصبی. به انتقام فکر میکنم. انتقام از همه کس. همه چیز. دلم میخواد تمومش کنم این صلح کذاییو. اسلحه رو بدم دست هیتلر درونم و هرکی که جلوم وایسادو نابود کنم. اونقد نابود کنم تا یکی پیدا بشه و راحتم کنه از این زندگی. ما که هرچی فریاد زدیم و کسی نشنید، التماس کردیم و کسی گوش نداد. چیز زیادی نمیخواستم. واقعا تمام خواسته هام چیز زیادی نبود و نیست اما کسی نخواست که بشنوه. پس چیه جواب این همه نشنیدن؟
آهای آدمای عوضی. آهای کسایی که نسل اندر نسل ریدید به مثل من ها. نوشته هایی اینجا دارم که شما ها از یادم نمیرین. یادم میمونه که هرکار تونستم کردم و فقط شما عوضیا بودین که جلومو گرفتین. که این من عصبی، من عقده ای، من وحشی، من افسرده، من بی انگیزه، من خشمگین، من مستاصل... تمامشو شما ها به وجود آوردین...

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: يکشنبه 6 بهمن 1398 ساعت: 14:06

صفحه بندی