من میدیدم که در این دانشگاه همه به نوعی باهم مچ(جفت) بودند. هر روز چیزهایی جدید میدیدم و از درون خورد میشدم و بازهم پای اصول فکری ام میماندم. طبق اصول فکری ام هیچوقت به خودم حق نمیدادم که فکر کنم انها اشتباه میکنند یا من از انها درست ترم یا ازین قبیل فکرها. حتی دیگر ازین که ادم ها طبق اصول فکری من عمل نمیکردند ناراحت نمیشدم. ما باید همه تلاشمان را برای خوب بودن و مفید بودن میکردیم که من با تمام توان خودم در همین مسیر بودم. دلیل ناراحتی من هیچوقت نباید به خاطر چیزهایی که به من مربوط نمیشد میبود. من از طبق اصولم باید از دیدن خوشحالی ادم ها خوشحال میشدم اما نه ان زمان که عشقم را با پسری دیگر دیدم. من نه با دورهمی های مختلط و نه با هزار جور چیز دیگر هیچوقت مشکلی نداشتم اما این که به محض دیدن جنس مونث دیگران را مسخره میکردند واقعا برای من یک جور تاسف دردناک بود. در این لحظه ها خودم را چند مرحله بالاتر از یک مشت آدم پست نادان تصور میکردم.
من هیچ وقت عادت نداشتم که ناخوشی هایم را در لحظه بیان کنم. حتی خیلی وقتها به روی طرفم هم نمی اوردم. اما این یکبار تصمیم فرق داشت. اینها آنهایی نبودند که ارزش گذشتن داشته باشند یا بشود فراموششان کرد.سرنوشت هم اینطور رقم خورده بود که انگار حداقل نام این افراد از دامنه زندگی من حذف شدنی نبود. شاید قضیه از آنجا شروع شد که یک نفر دیگر، یک نارفیق نزدیک، هوس تفریح کرد و همه چیز به اسم من تمام شد. تقصیر خودم هم بود. آبروی دوستانم برایم مهم بود. ولی انها ابروی من برایشان ارزشی نداشت. همه چیز سر من خراب شد. همه چیز. و عواقبش تا مدتها ماند. تصمیم گرفتم دیگر رفاقتی بین ما نباشد. و تصمیم گرفتم ازین به بعد گاهی اوقات اصولم را کنار بگذارم و با تمام توانم دوست و دشمن را نابود کنم و مقتدرانه در میانه میدان بایستم. اگر به خاطر رفاقت های پوشالی نباشد دست ادم برای انتقام و تخریب و تضعیف خیلی باز تر است. حالا تنها چیزی که من میخواهم یک فرصت مناسب است. فرصتی که بشود در ان بیرحم بود و بعد از ان ایستاد و خندید.
کسی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشد هیچوقت بازنده نخواهد بود...
برچسب:
نویسنده: آریا هاشمی