خرید بک لینک

به سارای جانم 

یه زمانی ام مینوشتم به این امید که بیای و بخونی و اینجا برات از عشق و امید و زندگی و دلتنگی بنویسم. و گاهی ام از دلخوری ها. چقد ساده رفتی. اصلا نفهمیدم چی شد. میبینی وضعمو؟ 
چندین روزه که تو دوراهی عجیبی قرار گرفتم. دلم میخواد ببینمت. دلم یک بار دیگه ببینمت. ولی میترسم از این که بهت بگم. چون که فقط بحث گفتنش نیست. اگ بهت بگم و بری دوباره من میمونم و دلم. باید اینقد جرات داشته باشم که بعد دیدنت تموم کنم این داستان نچسب زندگی رو. که انتقام نداشتنت رو یکجا از تمام آدمای عوضی دورم بگیرم. تا روحمو آزاد کنم. و روح آزادم بیاد و دور تو بچرخه. کاش اینجا بودی. کاش. از دور از همین فاصله میبوسمت. کاش بخونی و بدونی که قلبم هنوز مال توعه. کاش بخونی و بدونی که شب و روزم به فکرت میگذره. و چقدر زندگی احمقانه س. چقدر زندگی احمقانه س و یک عشق داستانی چطور همه چیز این کثافت خونه رو قابل تحمل میکنه. بگذریم. کاش ببینی و بدونی این حرفا رو. میبوسمت با اشک. میبوسمت با اشک...

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:48

صفحه بندی