هرکاری که از دستم بر اومده کردم و درست نشده بازم. کار دیگه ای به ذهنم نمیرسه. دیگه نه غروری مونده که ازش مایه بذارم نه اعتمادی بهم داره که بخواد حرفمو باور کنه. حس میکنم سر یه رودربایستی احمقانه دارم زندگیمو میبازم. دارم تمام حس قشنگمو از دست میدم. روز به روز پیرتر میشم. هیچ کاری ام نیست که از دستم بر بیاد. شایدم اصن همین الان همه چیز تموم شده و من نفهمیدم هنوز؟
میگه یه اشتباهو نمیشه دوبار بخشید. راست میگه. ولی من نمیفهمیدم دارم اشتباه میکنم. فکر میکردم وقتی در جریان همه چیز باشه، دیگه مشکل حله. فکر میکردم اگه بهم اعتماد داشته باشه حرفامو باور میکنه. اینم نمیشه بخشید؟
حالا برعکسش چی؟ اگه به یکی التماس کنی بگی ببخش و نبخشه، میشه گفت اصن دوستم داشته؟ چه دوست داشتنی که اینقدر زود همه چیزو به هم میریزه؟
قضاوت نمیکنم. تا جایی که بتونم صبر میکنم. ولیتقریبا میتونم بگم دیگه امیدی نمونده :(
برچسب:
نویسنده: آریا هاشمی