خرید بک لینک
الو صدا میاد؟
از کجا باید شروع کنم؟ چند ماهی هست که دوست دارم بیام خوشحالیامم اینجا بنویسم ولی هیچ خوشحالی ای اونقدر خوشحال کننده نیست که به خاطرش بخوام دست به نوشتن ببرم. عوضش بعضی دلخوریای کوچیک و بی دلیل اونقدر قوی ان که هر چی ام کار داشته باشم بازم منو میکشونه اینجا که بیام همون چسناله های قدیمی رو بزنم و به حال خودم غصه بخورم و اینجارم بکنم حیاط خلوت غصه های دلم.
به چیزای بد فکر میکنم. دست خودم نیست خب. یعنی میخوام فکر نکنم میخوام نبینم ولی انگار نمیتونم چشمامو ببندم. چشمامو باز میکنم که مسیرمو خیلی واضح و مشخص ببینم ولی هیچی اونقدر شفاف نیست که بشه با چشمای باز از ادامه مطمئن شد.

دلم یه عالم گرفته. نمیتونم به حرفا هیچکس مطمئن باشم. به هیچی نمیتونم مطمئن باشم. از همه چیز بدم میاد. از همه کس. واقعن همه کس. یه مدت خیلی زیادی میشه که تقریبا هیچ دروغی نگفتم. تنها دروغام به مامانم بوده که اونم فقط به خاطر دخالتای بی مورد خودشه. ولی هرچی بیشتر صداقت به خرج میدم حس میکنم همه چیز بدتر میشه. هیچ کس با من صادق نیست. همه یه مشت آدم عوضی ان. یه هفته پیش این موقع ناراحت ترین آدم دنیا بودم و الان که بهش فکر میکنم میبینم آره اشتباه کردم ولی...ولی...ولی...

هیچکس نگفت که اومدی راستشو گفتی. مجازات شدم چون راست گفتم. اگه دروغ میگفتم هیچکدوم ازون اتفاقات نمیافتاد... به خاطر راست گفتن به همه چیزم ریده شد ولی حس میکنم بهم دروغ میگن. این دقیقا چیزیه که آدمو نابود میکنه.

حالم خوب نیست. ولی نه مثل دفعه های قبل. خیلی راحت تر از قبل میتونم با نبودش کنار بیام. نه چون دوست داشتنی نیست. چون حالم بده. بد تو یه مسیر متفاوت. درسته نبودنش تنهایی رو به رخ آدم میکشه ولی حداقل ازین نگرانی و حسای بد آزاد میشم.

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی